و کاش ندانى
تمام این سال ها
مرگبارترین فصلها پاییز بوده است
که بعد از تو
رو به جاده ی شمال که میروم
نه عطرِ دریا سرشار ترم میکند
نه بوییدن ساقههای برنج عاشق ترم
نه اندوه پر ابهت سبزِ جنگل ، شاعر ترم
و کاش هرگز ندانی
مشقت شبهای بی تو را مانوس شدن
مرگی ست هزار باره
محو شدنی غم انگیز
آرام آرام
بی امان
و هزار باره
نیکی فیروزکوهی
پانوشت :
این زن نوشته هاش عجیب دوست داشتنی
دوستش میدارم.هربار شعراشو می خونم
انگار ...انگار ....انگار ....
. درود . پس نگو هر وقت شعرهای مرا می خوانی . . . . .






. . . . . . . . .
. . . . . .قرص سر درد می خوری
. دیگه شعر نمیگم
درود ...
شعر هاتون زیباست
این روزا شاعرانه ها پر از درد و شکایته
درد و رنج از آدمهایی که روز به روز دورتر میشن از انسانیت
مهربونی و محبت روز به روز کم رنگ تر میشه
چاره ای نیست
شاید برای زنده موندن احساس های پاک همچنان باید شعر سرود ....
شاعرا احوالات خاصی رو میگن که میشه باهاش همزاد پنداری کرد و حتی زندکی باهاشون
درسته