یاد یه داستان افتادم
داستان دوتا رفیق و یه مشت موی سفید
پس خوب به این داستان گوش بده اقا بهمن عزیز
یه روزی از روزا رفیقی رفت سراغ رفیقش
حالش گرفته بود ....
رفیقش حالشو فهمید بهش گفت :بریم قدم بزنیم
با هم کلی زیر نور ماه قدم زدن اما تو سکوت
به یه صندلی رسیدن....... نشستن ........
اونی که ناراحت بود خواست چیزی بگه ...
درست روبه روی هم نشسته بودن
به چشمای رفیقش نگاه کرد ...اما چیزی نگفت
دستاشو جلو پاهاش گره کرد و کمی کمرشو خم کرد
رفیقش زد پشتشو گفت :
چی شده رفیق من ؟
اونی که ناراحت بود کمی مکث کرد و دستی تو
موهاش کشید و گفت :
دلم برای بوی تنش تنگ شده
این جمله رو از خیلیا شنیده بودم
اما تا حالا حسش نکرده بودم
برام مسخره بود تا اینکه امشب ...
دلم خیلی تنگ شده برایبوی تنه موجود
کوچولویی که این حسو بهم تقدیم کرده
پانوشت:
یه حسه شیرین با تلخیه خاص خودش
و بغض هایی که گلو رو بدجور خراش میده
برگ خشک از ساقه جدا شده بود
به آرامی در حال سقوط بود
در این حین به یاد آورد تمام مراحل زندگیش را
به یاد آورد روزی که چشم گشود را ،
برگ سبز کوچکی بر درخت کهنسالی بود
هوا خنک بود و آسمان صاف ...
بر روی درخت میوه ای چشم گشود که بارور بود
روزها می گذشت و او بزرگ تر می شد
در میان دوستانش می زیست ....
گاهی خنده و گاهی گریه و
گاهی دلگیری یه غروب بی پایان
و گاهی.....