کلاغ می خواند روی درختی که سکوت کرده بود ،
تمام رازهای رهگذران را در گوش های آسمان
تنها بود و صدای غار غارش می رنجاند و
گاهی نوازش می کرد گوش های رهگذران را...
حتی نمی دانست سکوت درخت از علاقه اش
است یا از آزردگی خاطرش ......
تنها بود و جدا از سایر کلاغ های قبیله اش
درست بود ...آری درست بود ....
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟
دختر بود !!!
نه
پسر بود !!!
اصلا چه فرقی می کند دختربود یا پسر
مهم دلی بود که او را به انجا کشانده بود
بر لبه ی در ایستاده بود ...
چشمانش در آسمان سیر می کرد
باد نعره وار زوزه می کشید
با خود می اندیشید
به چیزی که نمی دانست چیست !!!
ادامه مطلب ...