با عشق نوشتم ...با عشق بخون
پیرمرد نگاهش فقط به پیر زن بود ....
آرام آرام کنار بستر پیرزن نشسته بود و
آرام خیره به چشمانش شده بود .....
چشمان بسته ای که بعد از یک بیداری طولانی
حالا به خواب عمیقی فرو رفته بود.....
پیرمرد ناخود آگاه دستانش را لای موهای پیرزن برد
و آرام موهای سفیدش را نوازش کرد ....
یاد روزهای جوانیش افتاد ....
آنگاه که تمام موهای بلند پیرزن مشکی بود و
گاهی رنگ های متنوعی آرایش عجیبی به موهایش می داد
وقتی که با خوشحالی در میان دشت ها می دویدن و
هرگاه که باد موهای دخترک را نوازش میکرد و دلربایی دخترک دو چندان ،
پسرک از فرط خوشحالی به باد هم حسودیش می شد ....
در کوچه پس کوچه های این شهر
پسرکی در گوشه ی کوچک خانه ای ،
زیر درخت برگ ریزی آرام نجوا می کرد
حرف هایش را در دل برگ های روی خاک
یک دستش بر روی ساقه ی تنومند درخت و
یک دستش بر روی برگ های نهیف درخت
با چشمانش سیراب می کرد تشنگی برگ های زرد
غمگین را و برایشان سر داده بود آواز درد را
ان روز پسرک دلش گرفته بود ،
آرام تنهاییش را بغل گرفته بود و با خود به پای
درخت آورده بود .حال هیچ گفت و گویی نداشت......
سلام
راستش امروز کمی وقت پیدا کردم تا برم سراغ
نوشته هام وکمی حسه نوشتن رو تو وجودم زنده کنم.
همین طور که لا به لای نوشته هام و دفترام دنبال
یه نوشته می گشتم ، چشمم خورد به اولین نامه
اولین نامه برای تو
نمی دونم هنوزم یادت هست یا نه ؟
نامه ای که این گونه شروع شد :
اخه چه معنی داره یخچال پر باشه از خوراکی های خوشمزه
و اجازه نداشته باشی بخوریشون .....
یعنی چی باید فقط نگاشون کنی تا مهمونا از راه برسن
اخه چه معنی داره این ماهی های خوشمز ه ی شکم پر و
حی نگاه کنی اما بهشون دست نزنی .......
نه واقعا چه معنی داره؟؟؟
من گشنمه
اخه منم گناه دارم
پانوشت:
هیچ عذابی بدتر از این نیست
خدا کنه زودتر برسن مهمونای محترم