دخترک چشمانش را بسته بود
به دیوار تکیه داده بود
ماه روبرویش بود
قلم در دستش و قلبش آماده ی نوشتن بود
موسیقی بازیچه ی احساسش شده بود
و ماه
نور افشانی محفل او و دلش را به عهده داشت
دیروز بعد مدت ها نشستم یه فیلم دیدم
فیلم بنجامین باتن
از خیلی قبل خواهر کوچولو بهم گفته بود
فیلم جالبی اما وقت نشده بود که ببینم ..
واقعا فیلم خیلی جالبی بود و دیالوگ های
فیلم از خود فیلم هم جالب تر بودن .
برای همین
چندتا از دیالوگا که خوشم اومد رو براتون میزارم
باشد که شما هم ببینید و لذت ببرید
ادامه مطلب ...
روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد...
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ ...
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ،
دل ها را با عشق ،
سایه ها را با آب ،شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست،
خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
بادبادک ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد ...
خواهم آمد ،سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت
سهراب سپهری
خوب دیدم همه عکس یهویی می ندازن
گفتم از این غافله عقب نمونم
برای همین در ادامه مطلب چندتا عکس
یهویییییییی خودمو براتون می زارم
ادامه مطلب ...