-
پدرانه !!!
پنجشنبه 1 بهمن 1394 23:34
آب را گل نکنیم ؛ پدرم در خاک است … وقتی دیروز باران بارید “آن مرد در باران آمد” را به یاد آوردم “آن مرد با نان آمد” یادم آمد که دیگر پدرم در باران با نانی در دست و لبخند بر لب نخواهد آمد دیروز دلم تنگ شد و با آسمان و دلتنگیاش با زمین و تنهائیش با خورشید و نبودنش به یاد پدر سخت گریستم پدرم وقتی رفت سقف این خانه ترک بر...
-
یک استکان حرف نگفته !!!
یکشنبه 27 دی 1394 21:08
برایت یک استکان چای می ریزم یک استکان چای خوشرنگ...... برایت یک استکان چای می ریزم یک استکان چای خوشرنگ به خوشرنگی تار موهای سفیدمان که در پیچ و خم این روزگار رنگ باخته اند ..... برایت یک استکان چای می ریزم داغه داغ به داغی تمام خاطرات جوانی که سوزاندمان.... برایت یک استکان چای می ریزم به لب دوزی تمام سختی هایی که...
-
مثبت 18
یکشنبه 27 دی 1394 21:01
تولدت مبارک سوگلی من پانوشت : برات بهترینا رو ارزو دارم
-
یک استکان چای داغ !!!
سهشنبه 22 دی 1394 19:25
خسته ای و من خوب می دانم دلیل تمام خستگی هایت را باز هوس یک استکان چای داغ کرده ای .... هوس کرده ای برایت یک استکان چای بریزم و بشینم در کنارت و تو باز شروع کنی : هی بانوی من چه چای خوشرنگی ، به خوشرنگی گونه های سرخت و من با شرمی از سر ذوق بگویم : قابل شما را ندارد آقا........ باز بخوانی حرف های عاشقانه ات را یکی یکی...
-
پاییز!!!
یکشنبه 20 دی 1394 11:32
غروب سرد پاییز و های های نفس های گرم تو... غروب سرد پاییزو استکان چای اماده در کنار لبخندهای نگاه تو .. غروب سرد پاییز و صدای خش خش رگبرگ های سرانگشتانت بر پیکر اصوات تار .... غروب سرد پاییزو وجود گرم من از حضور تو در دفتر اشعارسردم... پانوشت: تقدیم به یک دوست
-
شهرزاد!!!
یکشنبه 20 دی 1394 11:19
دیالوگ حشمت، رو به پسرش فرهاد : همیشه یه چیزی از معشوق تو قلب عاشق ته نشین میشه برای همیشه حتی اگه همو ترک کنند... این فقط یه طرف سکه ست،اون طرف سکه اگر دنیات اندازه ی یه نفر کوچیک بشه یا اون یه نفر،اندازه ی خدا برات بزرگ بشه اگه یه روزی ترکت کنه و بره اون وقت دین و دنیاتو با هم می بازی . پانوشت : می گویندتنهایی پوست...
-
ناخوش!!!
دوشنبه 7 دی 1394 10:58
بعضی روزها هست که وقتی از خواب پا میشی یه حسه عجیبی داری !!!! یه حسه دلتنگی ........یه حسه بغض ...... یه حسه خلسه ....... (مرد سر بر دیوار ، زن در خود تبعید ) بعضی روزا نمی دونی باید تو خونه بمونی یا نمونی... (شهر از خود بی خود ) نمی دونی باید با کسی حرف بزنی یا نزنی ... (حرفی از جنس کشک ) نمی دونی باید تو آینه نگاه...
-
سومین تیله !!!
دوشنبه 30 آذر 1394 00:41
تا حالا فکر کردین دنیای ما ادما چقدر شبیه دنیای تیله هاست؟!!! بعضی ادما مثل بعضی تیله ها دلشونصافه صافه ، وقتی کنارشون می شینی ،وقتی باهاشون اشنا میشی می بینی هیچی تو دلشون نیست ... بعضی ادما مثل بعضی تیله ها دنیاشون پر از رنگ و ارزوعه و دوست دارن به تمام ارزوهاشون برسن .... بعضی ادما مثل بعضی تیله ها انقدر دنیاشون...
-
برام کافیه !!!
سهشنبه 17 آذر 1394 11:37
باز هم چوب خوردم چوب دوست داشتن تو را و چقدر تنم درد می کند زیر این چوب خوردن ها پانوشت1: ممنون بهم یاد دادی همه رو با یه چوب نرونم . پانوشت2: برام کافیه از راه دور بفهمم جهانت خوشه عالیه اهنگ برام کافیه مجید رضا
-
صدای پای آفتاب
یکشنبه 8 آذر 1394 22:49
گاهی یه گوشه ی حیاط می شینی و به خدا می گی خدایا زیبایی های زندگی رو نشونم بده ... همون موقع یه کلاغ محترم از بالا سرت رد میشه و حسابی شیرینی زندگی رو، رو سرت می باره خخخ اقا ببخشید اصلا قرار نبود این داستان این جوری شروع بشه و همین جوری تموم بشه خوب میریم که داشته باشیم ادامه ی داستانو .... اومدید .... خوب یکی بود...
-
.. .....
شنبه 7 آذر 1394 23:06
-
افسانه ی گل نرگس
جمعه 22 آبان 1394 19:31
کیمیاگر افسانه ی نرگس را می دانست، جوان زیبایی که هر روز می رفت تا زیبایی خود را در یک دریاچه تماشا کند. چنان شیفته خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد....... در مکانی که از آن جا به آب افتاده بود، گلی رویید که نامش را” نرگس“ نهادند. هنگامی که نرگس مرد ،اوریادها (الهه های جنگل) به کنار دریاچه آمدند که از...
-
بارون احساس !!!
چهارشنبه 20 آبان 1394 11:57
بعد از مدت ها امروز درخت انگورمان را صفایی دادم حیاط را ابیاری کردم و باز به یاد کودکی افتادم آنجا که به زیر قطره های باران خیس خیس می گشتیم از خود و صدای دلنشین مادر که مریضی را بهانه ای قرار میداد برای جمع کردن ما از این تصویر آنجا که به زیر باران گریه نبود مهمان قلب هامان و خنده از ته دل گلگون می کرد رخسارمان را...
-
فانوس
چهارشنبه 20 آبان 1394 11:20
بهم میگه : افراط و تفریطت زیاده بهتر نهج البلاغه بخونی پانوشت:
-
زندگی!!!
پنجشنبه 14 آبان 1394 11:36
گاهی وقتا وسط روزای بد زندگی ، اتفاقای کوچولویی رخ می ده .... اتفاقایی که وسط ناراحتی ،وجودتو پر از لبخند می کنه .... گاهی خاطرات به وجودت چنگ میندازه و تو رو تبدیل به یه موجودعجیب میکنه موجودی که خودتم نمی شناسیش و نمی دونی چه حالی داره !!! این وسط، یه سری اتفاقای کوچولو باعث می شن از بار این احساسات تلخ کم بشه .......
-
گاهی دلم می گرید....
یکشنبه 10 آبان 1394 12:16
این روز ها.... گاهی دلم می گرید ... برای خودم ... برای کشورم .... برای حیواناتی که گویا خود را پذیرای هجوم سخت افکار بیهود ه ی ما کرده اند... برای پرستویی که صدایش از آلودگی گرفته و برای مرغ ماهی خواری که دیگر ماهی نمی یابد هرگز ... برای اشک تمساح از سخت بودنش که خسته گشته از بودن و برای نگاه حیران کبوترها به خانه های...
-
انتهای مسیر
یکشنبه 10 آبان 1394 11:49
حال برگی رو دارم که در جوی آبی می رود هراسان اما نمی داند به کجا ... پانوشت: آخر سرنوشت کجا می برداو را با خود ؟
-
;کوچ
یکشنبه 10 آبان 1394 11:36
وقت کوچ رسیده و صد حیف که در اسارت باشی ... پانوشت: وقت کوچ نزدیکه!!!
-
یه روز جدید!!!
شنبه 9 آبان 1394 08:27
گاهی بعد از یه روز پر از خاطرات تلخ میشه یه روز جدید،با خاطرات شیرین آغاز کرد امروزتون پر از خاطرات شیرین پانوشت1: گاهی یه صحبت کوتاه بهت ارامشی به وسعت دریا میده . پانوشت2: گاهی بعضی ادما باعث خراب شدن اعتمادت میشن .اینجور وقتا دلت می خواد تنهاییتو بغل کنی و روزی هزار بار قوربون صدقش بری . پانوشت3: این حرفو جدی...
-
بی قرار !!!
دوشنبه 4 آبان 1394 23:04
فصل خرمالو اومدو باز من بی قرارررررم . پانوشت: خدا کنه خرمالوهای درخت همسایمون زودتر برسه .چقدر هر روز برم تو حیاطو بهشون نگاه کنم اخه گناه دارم خوب من همسایه ی خوبی داریم ،چون همیشه برامون از خرمالوهای درختشون میاره... بدجنس خودتونید . ایشالا همیشه شاد و سالم و درختشون پر بار باشه
-
سفر
دوشنبه 4 آبان 1394 22:46
سفر را دوست داشت .... آدم همواره دوستان تازه ای می یافت و با این وجود مجبور نبود هر روز کنارشان بماند .اگر آدم همواره همان آدم های ثابت را ببیند،احساس می کند بخشی از زندگیش را تشکیل می دهند .و از آنجا که بخشی از زندگی ما می شوند ، هوس میکنند زندگیمان را تغییر بدهند . اگر آدم انطور که آنها انتظاردارندعمل نکند ، به باد...
-
چرا؟
سهشنبه 28 مهر 1394 11:54
گاهی.............یهو ................... چنان دلت میگیره که وقتی چشماتو باز می کنی، می بینی سرسجادت نشستی وفقط صدای گریه هاته که گوشتو نوازش می کنه ...... صدای هق هقی که با کلمه ی چرا؟ چرا؟چرا؟سر جنگ داره ..... و چراهایی که مدام تو گوشت زنگ می زنه و دلت از این همه چرا ی بی پاسخ به درد میاد .... گاهی فقط یه تلنگر کوچیک...
-
هم پیمان !!!
شنبه 25 مهر 1394 09:20
گاهی دلت پره پره می دونی دلت از چی گرفته اما وانمود می کنی که نمی دونی دلت از چی گرفته ... اون وقته که ، دست به دامن قلم و کاغذ می شی دنبال یه جای خلوت می گردی تا بغضتو بشکنی نمی دونی چی باید بنویسی و ته دلت می دونی چی باید بنویسی ،اما بازم وانمود می کنی نمی دونی چی باید بنویسی ..... امان از دست این وانمود کردنا که...
-
رود!!!
جمعه 17 مهر 1394 20:35
بعضی ادما مثل یه رود می مونن شاید کنار تو توقف نداشته باشن و ازت زود عبور کنن .... اما تو همون لحظه ی عبور برای همیشه یه لبخند به قلبت هدیه می کنن.با اینکه می دونن شاید دیگه درحد یه صدم ثانیه هم نشه همو ببینن،با این حال یه نشونه ی کوچولو بر میدارن و میزارن کف دستتو،بهت نگاه می کنن و میگن : هر وقت این نشونه ی کوچولو رو...
-
مجنون
جمعه 17 مهر 1394 19:13
تو خوا ب و بیداری بودم ....... تو خواب و بیداری زندگی...... نمیدونم چرا تو دل کوه و کنار صدای چشمه خواب به چشمم نمی یومد ... دم دمای صبح بود که صدای مرد کوهنورد و شعری که بلند زمزمه میکرد ، اشک به چشمام اورد و قلبمو اروم کرد . شایداون مردکوهنوردهیچ وقت متوجه نشه با خوندن این شعر چه لطفی به من کرده این شعرو خیلی دوست...
-
نقش اصلی
یکشنبه 5 مهر 1394 09:30
همه آمادن ،می خوایم ضبط کنیم صدا ....دوربین ....حرکت کات بابا کات پس نقش اصلی کجاست ؟!!! نقش اصلی !!! کی می دونه نقش اصلی زندگیش کیه ؟ یه عده معتقدن نقش اصلی خود ما هستیم .... اگر اینجوریه پس چرا هیچ کس از نقشی که بازی می کنه راضی نیست ؟؟؟ چرا همه در حال گلایه و شکایتند؟ یه عده معتقدن که نقش اصلی سرنوشته ... اگر...
-
دنیای عروسکی
یکشنبه 29 شهریور 1394 12:18
مدت ها بود گوشه ی اتاق افتاده بود خودش یه جا ، دستش که از بدنش جدا شده بود یه جا یادش میومد قبلا همیشه جاش کنار کامپیوتر دخترک بود دخترک هر روز بهش نگاه می کرد و گاهی با مهر موهاشو نوازش می کرد و گاهی اونو تو بغلش می نشوند و با هم خیره می شدن به تصاویر ،شعر ها و نوشته ها ..... دخترک براش قصه می خوند و عروسک هم خودشو...
-
حرف های نگفته !!!
جمعه 27 شهریور 1394 20:57
جمله ها گاهی خیلی عجیبن !!! مثل این جمله که گاهی بدجور ته دل ادمو قلقلک میده : شیرینی شما محفوظه .... یا مثل این جمله که گاهی بدجور ته دل ادمو خالی میکنه : رو تو یه جور خاص حساب می کنم حتی بیشتر از فلانی یا مثل این جمله از قلب شکسته ی یه مادر : من دریا هستم و همیشه آغوشم برای دریاچه ها م بازه (ببخش بدون اجازه نوشتمش...
-
یک ظرف نگرانی
جمعه 20 شهریور 1394 22:15
صبح بود و هوا خنکه خنک پسرک تمام شب خوابش نبرده بود در رویایش کسی بود که خوابش را ربوده بود صبح زود از خانه بیرون زد به نزدیک ترین پارک کنار خانه ، به همان جای همیشگی رفت کنار بید مجنون .... کنار همان یار تنهای دریاچه ی کوچک مصنوعی وسط پارک نشست پای درخت و سرش را تکیه داد به آن باد ملایمی می وزید ... چشمانش را بست شاخ...
-
خنده از ته دل
سهشنبه 17 شهریور 1394 12:03
عاشق این عکسم یه حسه فوق العاده ای داره یه حسه نابه یه مهربونی خاص لبخندش عشقه اما من این روزا این شکلیم بی حال و بی حوصله و کسل دلم سکون می خواد و بی حرکتی پانوشت: ذهنم پره از خالی خیلی سنگینه