-
سرما +خوردگی
چهارشنبه 13 آذر 1398 23:14
خوب ،خوب،خوبجونم براتون بگه از پنجشنبه پیش تا حالا درگیر سرما خوردگی شدم و نتونستم از خونه بیرون برم ... یعنی لباس پوشیدم و تا حیاط رفتم و دوباره برگشتم از کلاسم عقب افتادم و زبانم که نگم دیگه استاد میاد اینجا ،میبینه ،بعدم دیگه دیگه ...فردام باید برم عروسیییی ولی ...ولی ...ولی ... دلم تو خونه موندن می خوادهوووم...
-
تصویر یک خیال
چهارشنبه 13 آذر 1398 08:39
دیروز به خودم گفتم خیلی وقته عکس نگرفتی بعد یهو چشمم افتاد به این خوشگله و شروع کردم بعد کلی زیرش کاغذ رنگی گذاشتم و با رنگای مختلف امتحان کردم . اینم شد نتیجش
-
دلتنگ+ی
سهشنبه 12 آذر 1398 22:26
مراقب خودت نیستیابیش تر تر تر مراقب خودت باش........همین چندتا کلمه ی ساده باعث شد خیلی دلتنگت بشم ... جات خیلی خالی ....اگر مانده بودی نازنینم
-
برخورد
یکشنبه 10 آذر 1398 11:36
تا حالا واستون پیش اومده که تو گروه تلگرام یا اینستا کسایی رو ببینید و بعد یه مدت ...اونا رو تو دنیای واقعی ببینید...بزارید راحت تر توضیح بدم ... مثلا من تو گروه تلگرامی هستم و یه عده همیشه فعالترند و اگر عکسشونوگداشته باشند پروفایل بیشتر در ذهن باقی می مونند ..بعد همین طوری تو خیابون یا مترو یا اتوبوس و ... یهو...
-
مامور قطار
پنجشنبه 7 آذر 1398 09:46
آسمان مثل همیشه صاف بود و ماشین ها در دل جاده در حال عبور و مرور ..... خانه ها همچنان پا بر جا بودند و درختان محکم سرجای خود ایستاده... پرندگان اما،تنها متحرکان این صحنه و حضورشان ور قاب پنجره ی قطار ،بود و نبود .... هر ایستگاهی ،مسافرانی چند سوار و پیاده می شدند ... هر فرد با کلی خاطره و دنیایی مخصوص به خود ... گاه...
-
تیکه خنده دار
پنجشنبه 7 آذر 1398 09:23
لحظه های اخر حرکت قطار بود پسری بعد از دوییدن رسید به قطار و همین جوری که نفس نفس میزد ، رو به دوستش که بیرون بود و داشت می دویید به قطار برسه با خنده گفت: هی میگم نخور ، گرد میشی و اینگونه بود که منفجر شدیم از خنده
-
جابه جایی خشم
سهشنبه 5 آذر 1398 12:31
تا حالا متوجه جابه جایی خشمتون شدید؟؟؟ خوب جون پر از اصظراب و خشمم براتون بگه یکشنبه تو کلاس یه فردی رو دیدم ... و قبلا تو تلگرام باهاشون صحبتی داشتم به نوعی نماینده کارگاه هستن ایشون ولی یکشنبه که دیدمشون ،اصلا دلم نمی خواست ببینمش و باهاش حرف بزنم ، بالاخره تو وقت استراحت تشریف اوردن و کمی صحبت کردن و من تمام مدت حس...
-
داستان گربه
جمعه 1 آذر 1398 16:56
زمانی که وقت داشته باشم و شرایط جور باشه می رم پارک میشینم ... معمولا می رم وسط پارک که حوضچه داره ، چند روز پیشم رفتم همون جا نزدیک ظهر بود و خلوت .... دور حوض نشستم و گاهی عکس می گرفتم گاهی سکوت می کردم ادما رو می دیدم و پسرای شیطونی که از مدرسه میومدن و کلی سر و صدا راه مینداختن.... صندلی که نشسته بودم ،یه جوری بود...
-
همانند سازی
پنجشنبه 30 آبان 1398 18:36
چند وقت پیش تو یه کارگاه روانشناسی شرکت کردم اونجا این بحث مطرح شد که ببینید تو زندگی از کی بیشتر از همه کینه و نفرت دارید .... یکم که در موردش فکر کردیم و بحث کردیم گفتن تو زندگی بیشتر از همه شبیه فردی میشید که ازش کینه و خشم دارید .... اولش درکش خیلی سخت بود یعنی چی ؟؟؟؟؟ خوب زمانی از کسی و کاراش متنفری ،اصلن دلت...
-
نامه
پنجشنبه 30 آبان 1398 18:05
خوب چند وقته دارم بهش فکر می کنم ولی نمیدونم شدنیه یا نه ولی با این حال در خواستمو بهتون میگم راستش خیلیا دیگه اینجا نمیان شاید از قدیمیا فقط یه اقا امیر و یه پسر سربازی تموم موندن و الانم که ماجان ولی خیلی دوست دارم به رسم قدیم یه نامه برام بنویسید ...با شناختی که ازم دارید ... هرچی که دوست دارید بهم بگید هر پیشنهاد...
-
کتاب
پنجشنبه 30 آبان 1398 17:57
خوب اول براتون بگم که این چند روزه بی نت بودن همراه بود با کلی کتاب و فیلم دیدن و توجه به اینکه چقدر وابستگی به گوشی و نت دارم و عمری که الکی بین کانالا و اینستا حروم میشه خوب امروز که بیرون کار داشتم گفتم کتابم با خودم ببرم تو مسیر بخونم اخه مسیر من طولانی و حداقلی دوساعتی تو راهم تو مسیر رفت یه ۵۰ صفحه کتابی خوندم و...
-
این روز ها
چهارشنبه 29 آبان 1398 15:51
خوب از ته قلبم بگم یعنی همون جونم براتون بگه این یه هفته سخت و پر اشوب بگذریم از چیزایی که پیش اومده فقط دلم می خواد از احساس خودم بنویسم هممون به نوعی درد کشیدیم و می کشیم بگذریم این یه هفته که نت قطع بود، خیلی خلوت کردم دیدم چقدر درگیر جریان سرعت شدم بدو بدو الکی ... دیدن زندگی اینستایی بقیه ساعت ها تلف شدن وقت .......
-
باغ گیاهشناسی ملی
شنبه 18 آبان 1398 07:36
خوب جونم براتون بگه پنجشنبه رفتیم باغ گیاهشناسی و جایتان سبز بسی بسیار پر از گل های داوودی بود .... کلا اینجا رو خیلی دوست دارم ترکیب زیست بوم های مختلف و این حرفا خوب ...داشتم می گفتم عکسا رو که استوری کردم باز خوردا جالب بود ولی .... یکی از عکسا ،عکس یه نگهبانه تو یه فضای قشنگ دیگه من هرچی صبر کردم نگهبان از کادر...
-
صورتی ملایم
یکشنبه 12 آبان 1398 07:22
دنیای رنگ ها و حباب ها گاهی وقتا نشستن و نگاه به حبابا ، رنگ ها ،بازی ها، حرکت و چرخش تو مبهوت می کنه مبهوت دنیایی که وجود داره ولی قابل دیدن نیست .
-
اولین بارون پاییزی
چهارشنبه 1 آبان 1398 20:12
۹۸/۷/۳۰ اولین بارون پاییزی سال ۹۸ برای من همراه با پرواز کبوترای کوچولوم بود ... امروز صبح که اژادشون کردم اول از همه رفتن رو پشت بوم ... روزی که از تخم در اومدن،لخت و زشت بودن گذشت و گذشت تا پراشون در اومد و خوشگل شدن و کم کم تونستن کمی پر بزنن و از زمین بلند بشن ... فکر می کردم رو سقف نشستن مثل چند روز پیش و خودشون...
-
احساس عجیب
سهشنبه 30 مهر 1398 20:10
پاییزه و هوا زود تاریک میشه منم عاشق شب و چراغ و قدم زدن کلاسم ۶ که تموم شد اومدم سوار بی ار تی بشم میدون انقلاب ... اما ... اما همون جا وسط خیابون تو خط بی ارتی خشکم زد یهو چسبیدم به میله و همین جوری زل زدم به کتابفروشیا ... به ادما .... به چراغا ... نه می تونستم دل بکنم ...نه حرکت ... یه غم بزرگی اومد سراغم اول فکر...
-
خانه ی دل
شنبه 27 مهر 1398 19:39
خونه ی دل ادمی مثل این راه پله می مونه .... گاهی وقتا تو مسیر زندگی، غم ها و دردا، بعضی رفت و آمدها، یه لکه سیاه ته ته قلبمون ایجاد می کنه .. انقدرعمیق و دردناک که دست خودمونو می گیریم و آروم آروم از پله ها پایین می ریم و خودمونو اون ته ته ، تو اون تاریکی پنهان می کنیم. یه درد عمیق که اجازه بالا اومدن از پله ها رو...
-
....
سهشنبه 16 مهر 1398 22:25
-
باران
یکشنبه 7 مهر 1398 20:12
هر نم نم بارانی سر آغاز اتفاقی از دریاست! #سید علی صالحی امروز از صبح بارون می زد دلم پر می کشید برم بیرون نزدیک ظهر بارون بند اومد اماوه شدم زدم بیرون خودمم نمیدونستم کجا به هوا عکس اومدم بیرون چندتا عکس گرفتم بد راه افتادم رفتم و رفتم رسیدم به ارامگاه با اینکه روز قبلشم بودم ولی انگار منتظرم بود ... رفتم و تا نزدیکش...
-
کاکتوس ها
چهارشنبه 3 مهر 1398 07:42
خوب خوب خوووووو ب جونم براتون بگه دلم چقدر برا اینجا تنگ شده بسی دلمان برای نوشتن تنگ و بسی دلمان برای دوستان تنگ و شاعر هم که می فرماید دل من تنگ دل تو سنگ و این حرفا ...خخخخ امروز داشتم دنبال یه شعر و نوشته درباره کاکتوس می گشتم که یهو یه کتاب به اسم کاکتوس ها همدیگر را دوست دارند پیدا کردم حالا برم بخرم ببینم چی...
-
یک فنجان شعر
پنجشنبه 21 شهریور 1398 12:46
از دست دادن هر انسانی کــه دوستش می داشتم آزاردهنده بود گرچــه اکنون متقاعد شده ام کــه هیچکس کسی را از دست نمی دهد زیرا هیچکس مالک کسی نیست این تجربــه واقعی آزادی است داشتن مــهمترین چیزهای عالم بی آنکــه صاحبشان باشی. اشعار پائولو کوئیلو
-
یک روز
یکشنبه 20 مرداد 1398 18:12
My Books Browse یک روز میآیی که من دیگر دچارت نیستم از صبر لبریزم ولی چشم انتظارت نیستم یک روز میآیی که من نه عقل دارم نه جنون نه شک به چیزی نه یقین ، مست و خمارت نیستم شبزنده داری می کنی تا صبح زاری می کنی تو بیقراری می کنی ، من بیقرارت نیستم پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعد گل میدهی ، نو می شوی ، من در بهارت...
-
تار و پود
جمعه 18 مرداد 1398 21:18
جاده می رفت و تو می رفتی ... من اما در ابتدای جاده ی باور در میان تار و پود های غربت دلم جا مانده بودم. # کاکتوس
-
...
شنبه 12 مرداد 1398 08:24
-
رستگاری
شنبه 5 مرداد 1398 08:23
رستگاری نزدیک: لای گلهای حیاط. #سهراب
-
نگاه
جمعه 28 تیر 1398 17:14
چشمای سبز روشن و کمی شبیه گربه داشت موهای بعل سرشو تراشیده بود و کمی از موهای بالای سرشو دم اسبی بسته بود ... شلوار سیاه گشاد که کمی پایینش جمع شده بود با بلوز گشاد مشکی پوشیده بود چندتا گردنبد انداخته بود و از جیب شلوارش زنجیر اویزون شده بود .... یه جور عجیبی بود وقتی اومد سفارشو روی میز بزاره یه خانومی ازش پرسید مود...
-
خاطرات شمال
سهشنبه 25 تیر 1398 18:19
القصه جونم براتون بگه وقتی خواهری زنگ زد گفت بیا داداش فسقل می خوام ببریم بیمارستان هیچی دیگه اخما رفت تو هم وشب قطار گرفتم و راهی شدم حدود 5 بود که رسیدم قایمشهر گفتم یه دست صورتی بشورم و یکم بشینم تا هوا روشن تر بشه و تاکسیا شروع به کار کنند رفتم سمت دستشویی، معمولا دستشوییا باسالن انتظار فاصله دارن و صبح و سکوت و...
-
قالب ارزوهای بزرگ
سهشنبه 25 تیر 1398 17:32
خوب دوستان کسی تونسته قالب وبلاگشو برگردونه من قالب قبلی دوست دارم هرچقدرم گشتم نتونستم جایی پیدا کنم که بشه کد قالب بارگذاری کرد. اگر کسی میدونه راه حلی داره ممنون میشم راهنماییم کنه. باتشکر کاکتوس پانوشت: فکر کنم فصل کوچ از بلاگ اسکای رسیده
-
روزها
سهشنبه 18 تیر 1398 12:08
این روزا ... خوب جونم براتون بگه داداش فسقل مریض شده و بیمارستانه منم اومدم پیش فسقل که تنها نباشه داداش فسقل از اون بچه هاس که فقط پیش مامانش می مونه ... هیچی دیگه ...بنده خدا خواهری امیدوارم زودتر خوب بشه دلم می خواد برگردم خونه ... دلم واسه سکوت تنگ شده. پانوشت: لطفا دعا کنید
-
سرنوشت
پنجشنبه 13 تیر 1398 21:12
وقتی نسبت به وضعیتی در درون روان خویش آگاه نشده باشید، آن را در دنیای پیرامون خود و به صورت سرنوشت ملاقات خواهید کرد. # کارل گوستاو یونگ پانوشت۱: واقعا انسان چه موجود پیچیده ایه گاهی از خودم می پرسیدم چرا بعصی اتفاقا تو زندگیم تکرار میشه بعصی اشتباهات ،بعضی ادما و این جمله یونگ جواب سوالمه درون روان من .... پانوشت ۲:...