-
چشمان تو
سهشنبه 11 تیر 1398 11:16
دیدی نگاهت با غربت چشمانم چه کرد!!! بازتابی عظیم و وسعتی شگرف ملاقات عمیق یک روح در پهنای وجود چشمانی روشن لایه لایه نفوذ در پهنای وجود عبور از لایه ی ظاهری چشم و رفتن به سراشیبی سقوط درون میخکوب احساس شدن... تولد یک لبخند و بیان راستین وجود : دارم خودمو تو چشم های تو میبینم. #کاکتوس ۹۸/۴/۱۱ پانوشت:عید فطر تو جنگل...
-
یک شعر ناب
یکشنبه 9 تیر 1398 14:32
چایی تونو بردارید بریم ادامه مطلب تا باهم بخونیمش به خاطر خودت میگویم تنهایی کافه رفتن را یاد بگیر تنهایی مهمانی رفتن را تنهایی سفر رفتن را تنهایی خرید کردن را تنهایی خوابیدن را که اگر تقدیرت سال ها تنها ماندن بود از همه این چیزها جا نمانی به خاطر خودت میگویم ساز بزن که انگشتانت به وقت نبودنش چیزی را لمس کند که خوش...
-
شیرینی
شنبه 8 تیر 1398 23:40
خوب جونم براتون بگه چند وقتیه تب پختن شیرینی و کیک منو گرفته ....خخخخ یادمه دبیرستان که بودم خیلی دوست داشتم این کارو و خواهری ها هم هنوز که هنوزه از اون ایام به نیکی یاد می کنن. دیگه سال ها گذشت و گذشت و دیگه حس و حال اشپزی نبود مگر در حد مرگ بودم و کسی خونه نبود .. الان باز چند وقته تب شیرینی گرفتارمان کرده ....خخخخ...
-
دلنشین
شنبه 8 تیر 1398 23:25
تو آمدی و بی آنکه بدانی خدا با تو برای من یک بغل شعر نگفته فرستاد حالا بنشین و تماشا کن چگونه آیه آیه کتاب رسالت تو را خواهم سرود پیامبر از همه جا بی خبر من #افشین یداللهی پانوشت: جدیدا خیلی شعر به دلم نمیشینه این یکی عجیب به دل نشست.
-
از چه رو دلتنگ شدی
دوشنبه 3 تیر 1398 22:27
این روزا برای من خیلی سخت میگذره هر روز با مسایل جدیدی تو وجودم اشنا میشم ...انقدر تلخ و سخت که که گاهی دیگه نمی خوام بشنوم نبرد خیر و شر ؛و شری که خودشو به جای خیر جا زده و منی که این وسط نقش عروسک خیمه شب بازیشو بازی می کنم ... درد ،درد،درد ...واژه ای به قامت دردناک روح خسته و قلبی که امیدواره و جسمی که بیقراره ......
-
بانو
پنجشنبه 30 خرداد 1398 09:03
سلام بانو جان بانو جانم سلام برخیز بانو ، برخیز دوباره چشمانت را به خورشید گره بزن ... برخیز و دوباره موهایت را پر از عطر بهار نارنج ها کن ... برخیز و بگذار باد کمی در موهایت بپیچد و موجی دل انگیز به ان ببخشد... برخیز و گوشواری از گیلاس بیاویز و کمی از قرمزی الوچه های وحشی برای سرخی لبانت قرض بگیر ... برخیز جانم و...
-
زلف پریشان
چهارشنبه 29 خرداد 1398 22:49
صدای زلفان پریشان کسی می آید در باد... قدم هایی آهسته...چمدانی در دست و نغمه ای در سر .... سفری به فراسوی خویشتن... گذر از آنچه بود...مانده بر سر دو واژه... همچنان ایستاده در ابتدای جاده ی سوالی بی پاسخ.... جسمی که برزخ وار روحش را در آغوش گرفته روح در خیال جسمی دیگر ... جسم ،خسته از خیال روح همچنان ایستاده در ابتدای...
-
فراخوان
دوشنبه 27 خرداد 1398 08:09
او ماه را به بازی دیدار فراخوانده بود یا ماه او را به وعده گاه همیشگی کشانده بود؟!!! جیرجیرک ها لحطه ای سکوت نمی کردند تک و توک ستاره هایی دور تا دور ماه را گرفته بودند باد، پرده را به بازی رقص و آواز گرفته بود درخت انگور عزادار برگ های بی موقع حرص شده بود صدای راه رفتن مارمولکی خش خش عجیبی در دل باغچه به راه انداخته...
-
داستان های باور نکردنی
دوشنبه 20 خرداد 1398 19:39
خوب جونم براتون بگه ... داستان از این قراره که ... عید خونه بودیم و جایی نرفتیم بعد عید هم به خاطر استرس کارام که مونده خونه نشین شدم و هیچ جا نرفتم البته منجر به افسردگی هم شد اخه تو ماه حداقل یه کوه می رفتم بگذریم ... تعطیلات گفتم بریم خونه خواهری یکم حال و هوامون عوض بشه اولش که دیر اقدام به گرفتم بلیط کردم و بلیط...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 خرداد 1398 19:03
از روزی که یکی از عکساشو دیدم یاد خرس افتادم ،نمیدونم چرا ولی این حسو واسم داشت کلا گاهی کسایی که نزدیکمن رو به یه حیوون تشبیه میکنم . مثلا فسقل اون موقع ها که به دنیا اومده بود بهش بچه خرس میگفتم ولی الان داره بچه یوز میشه خلاصه القصه... امروز داشتم با خرس مهربون نامهربون حرف میزدم ،بچه دچرخه دوست داره بهش گفتم رفتی...
-
دلتنگی
پنجشنبه 9 خرداد 1398 23:48
-
یواشکی
پنجشنبه 2 خرداد 1398 14:34
ﻣﻦ ﻫﻨوز ﮔﺎﻫﯽ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺧﻮﺍﺏ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺗﻮ ﺭﺍ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ناظم حکمت پانوشت: راستی سایت فرادرس اموزش های رایگان گذاشته ،یه سر به سایتش بزنید . البته فقط تو بازده ماه رمضون
-
زیر باران باید رفت
چهارشنبه 1 خرداد 1398 01:26
به قول سهراب : زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد،نیلوفر کاشت... اینک، آمده ام که زیر باران چیز بنویسم: سرخی لبان تو در میان امواج صورتی ملایم امیخته با شرم گونه هایت در ابی بیکران چشمانت گویی غروب دریاییست که به خود می خواند تمام وجود آدمی را . #کاکتوس پانوشت:به وقت باران
-
بغل
شنبه 28 اردیبهشت 1398 18:05
امروز بعد سال ها با تمام وجود دلم خواست یه نفرو بغل کنم بهش گفتم میشه بغلت کنم گفت :اره یه اتفاق عجیب، یه حس فوق العاده دوست داشتنی. گریم گرفت ... تو چشاش اشک جمع بود و گفت: برای اونم بهترین بغل عمرش بوده فکر کنم یه فرشته بود .... پانوشت: خیلی خوشم نمیاد کسی بغل کنم حتی نزدیکترین ادمای زندگیمو فسقل با عشق بغل می کنم ....
-
ماه
شنبه 28 اردیبهشت 1398 00:04
امشب هیچ ابری تو اسمون نیست از اون شباست که میتونی ذل بزنی تو چشمای ماه و خیره خیره نگا کنی و بگی ....بگی .... خیلی ناراحت بودم ولی فقط یا مَنْ اِسْمُهُ دَوآءٌ وَ ذِکْرُهُ شِفآءٌ اومد به ذهنم و بعد بارون گرفت. تو این شبا برای هم دعا کنیم.
-
تغییر مثبت
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398 19:20
http://roohanian.com/dobare-motaval-sh http://roohanian.com/dobare-motaval-sho/ o/ در این دوره بیست و یک روز قصد داریم ذهنیت شما را نسبت به دنیا و خودتان تغییر دهیم تا با نگرش جدید موقعیت ها و اطراف خود را ببینید و نگاهی زیباتر را تجربه کنید. خوب بگم موضوع از چه قراره لطفا به ادرسی که گذاشتم برید و فقط ایمیلتونو وارد...
-
سکوت شبانگاهی
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398 00:30
تو خواب بیداری بودم چشمامو که باز می کردم همه جا سفید می شد می بستم و کمی سکوت می کردم دوباره که باز می کردم همه جا تاریک بود ... صدای رعد و برق طوفان به پا کرده بود سگی از درد ،وحشتناک زوره می کشید صدای نم نم بارون به گوش می رسید درمیان سفیدی و سیاهی نیمه شب سکوت ابدی قلبم را فرا گرفت.
-
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم
یکشنبه 22 اردیبهشت 1398 21:55
خوب جونم براتون بگه که عامو ما تو کلاس شرکت کردیم که حالا تمرین داره تمرین امروزش اینه که ۲۰ تا ویزگی های مثبتتونو بنویسید ....حالا ححی فکر و فکر ...چی بنویسم ... چی ننویسم .... در تمرین ذکر شده که میشه از دوستانم پرسید خوب دیگه ...یک عدد خنده شیطانی ....خخخخ دوستای گلم لطفا تندی بیاد و با شناختی که ازم دارید ویژگی...
-
دوستی
یکشنبه 22 اردیبهشت 1398 18:22
حضرت علی(ع) درباره حد و اندازه دوستی و دشمنی می فرمایند: دوست خود را در حد اعتدال دوست بدار؛ چرا که ممکن است روزی دشمن تو شود و همین طور در دشمنی با دشمنت میانه رو باش؛ زیرا امکان دارد که روزی دوست تو شود . پس نه در دوستی افراط کنید و تمام اسرار زندگی تان را در اختیار دوست قرار دهید، که اگر روزی دشمن شما شد برای شما...
-
احساس یا منطق؟
یکشنبه 22 اردیبهشت 1398 18:03
خوب جونم براتون بگه چند مدتیه که افتادم تو مسیر کتاب موفقیت و کلاس ارتباطات موثر و این حرفا .... دیروز یکم با خودم خلوت کردم ببینم چی شد که اینجام و چرا ...؟ فکر کنم همش به خاطر لجبازی با خرس مهربون نامهربونه....یه جورایی روانی کرده منو ... بعد با خودم گفتم اخه من کجا و این کلاسا و این ادما کجا که به خاطر یه ارتباط و...
-
قاصدک
شنبه 14 اردیبهشت 1398 18:09
امروز یه قاصدک مهمونم شد به قول اخوان ثالث: قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟ از کجا، وز که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی، امّا، امّا.... نمیدونم حرفای دلتنگی کیو با خودش اورد که منم دلتنگ شدم. چی دوست داشت بگه و اصلا چرا اومده بود نمیدونم شایدم تمامش خیال و بس یاد بانوی قاصدک ها افتادم. پانوشت: به پیام رسونی قاصدکا اعتقاد دارید؟
-
جوجه تیغی دوست داشتنی
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1398 19:56
چند روز پیش تا فهمیدم روزشه ... یهو با خودم گفتم برای تشکر از محبتاش امروز روز خیلی خوبی لاغری خانو میگم هیچی دیگه گفتم یه گل می خرم و یه نامه می نویسم براش از مترو که اومدم بیرون اون اقایی که همیشه گلدون بساط می کرد نبود ، یهو گفتم هیچی دیگه ... گفتم برم اون ور خیابون شاید باشه ...رفتم اون سمتم نبود.... یک مقداری...
-
گلبرگ واژه
سهشنبه 10 اردیبهشت 1398 13:28
لطفا شما بیایید واسطهی من وُ این چند واژهی مشکل شوید، من میگویم به احتمالِ قوی باید به خوابِ کتاب و خانه و سکوت برگردید، اما برنمیگردند، میگویند اِلا و بلا ما از دهانِ ستاره وُ از خوابِ آسمان باریدهایم، و تو شاعری و تو باید ما را به یک ترانهی ساده دعوت کنی، ورنه آبرویت را آینه میکنیم آینه را میشکنیم، و شکستن...
-
برکه ی کاشی
چهارشنبه 4 اردیبهشت 1398 23:01
تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی
-
خورشید
شنبه 31 فروردین 1398 21:31
دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را گفتمش از من خبر ده دلبر خونخواره را سجده کردم گفتم این سجده بدان خورشید بر کو به تابش زر کند مر سنگهای خاره را #مولانا پانوشت: شعرش خیلی به دل نشست
-
دو هفته
دوشنبه 26 فروردین 1398 02:54
-
سکوت شب
یکشنبه 25 فروردین 1398 22:43
به زندانی گفتند: تنها تر از تو کیست؟ گفت کسی که دلش زندانی دیگری است... ............... چه شب ساکتیست انگار هیچکس در دنیا نیست یا شاید..... من در دنیای کسی نیستم!!! #ناشناس یهویی دلم خیلی گرفت
-
هی ادم ساده
یکشنبه 25 فروردین 1398 21:54
-
مرغ شب خوان
جمعه 23 فروردین 1398 10:26
مرغ شب خوان که با دلم می خواند رفت و این آشیانه خالی ماند آهوان گم شدند در شب دشت آه از آن رفتگان بی برگشت # هوشنگ ابتهاج
-
پنجره
جمعه 23 فروردین 1398 08:54
یک پنجره بود ،رو به درختی که باد آرامش را از برگ هایش ربوده بود... یک پنجره بود ، رو به آسمانی که آبی تر از همیشه بودو ابرهایی سفیدتر از پنبه... یک پنجره بود ،روبه خیابانی که هرزگاهی عبور ماشینی سکوت خیابان را به بازی عبور فرا می خواند... یک پنجره بود ، روبه ساختمانی که مدت هاست پای رفتن ندارو و ساکنینی دارد ساکت تر...